تبلیغات اینترنتیclose
باروت ھا نم می کشند اما تو می دانی ( مجتبی صادقی )
پیچک ( مجتبا صادقی )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 7 شهريور 1395 توسط سید مجتبی محمدی


باروت ھا نم می کشند اما تو می دانی
ربطی ندارد مرگ با برف زمستانی

گاھی که می بارد شبانه تا سحر -یک متر-
روی جسدھای گدایان خیابانی...

می ریزدو می ریزم از غصّه فرو کم کم
انگار آبی سرد بر یک سطح سیمانی

پر می کند حجم مکعب ھای چوبی را
نعش صدا، نعش ستارہ، نعش مجّانی

حتمن ندارد خانه... خوابیدہ است در جدول
حتمن ندارد چتر... پوشیدہ است بارانی(!)

جمعه بساط عیش و پیست اسکی دیزین
شنبه آدامس شیک از طفلان افغانی

یک شنبه اما برف می بارد ھنوز، آوار
روی کریسمس، روی یلدای چراغانی

«ما تخمہ می خوردیم» و آنھا سرفه می کردند
آن ھا کنار جدول و ما توویِ مھمانی

آسفالت ھا سُر، جادہ ھا لغزندہ، مردم گیج
صدھا جنازہ سھم این شب ھای طولانی

باروت ھا نم می کشند آیا نمی بینید
دارند می میرند مردم از پریشانی...؟


مجتبا صادقی
/1382

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مجتبی صادقی-2, | بازديد : 162